مي بيني بارون بند اومده
هوا تازه است
ميخوام سبدمو که يادگار مادربزرگم است و بردارم
توي دشت خيالم
پر کنم سبد رو از گلاي
آفتابگردون
تا قصر جادوئي
تمام راه رو برات گلريزون کنم
پيراهن حريرم رو به تن کنم
با رنگاي رنگين کمون
خودم رو بيارايم
از فرشته ها ميوه هاي بهشتي بگيرم براي پذيرائي
قصر روياهايم را با
آلاله ها
شمع بارون کنم
هوا که رو به تاريکي رفت
گردنبند مرواريدي رو که روز تولدم از دريا هديه گرفتم
رو به گردنم بياويزم
و به انتظار
بشينم
چه انتظار دل انگيزي
تا بياي و خستگي روز را از تنت بگيرم
و غبار دلتنگي رو از دلت پاک کنم
.
نوشته نسرین خواهر عزیزم http://abrakesepid.persianblog.ir/
حتما 1 سر به این وبلاگ بزنید نسرین جون آفرین